فراسو
تفنگهای بسیاری نشانه ام گرفته اند زبانم چوب شده دستانم خسته بین من و... من فاصله یک شلیک است گاهی بنگ می کشد گاهی فریاد می کشد و گاهی به راهی که تمام نمی شود... می اندیشد نشئه ام و تفنگی که مرا نشانه گرفته بیهوش شده خالی می شوم آخرین فشنگم گم می شود راه باریکی دارم و چوبی به دستم دنیا دست از سرم بر نمی دارد و تو این خاک را بیهوده بر سرم می ریزی نوامبر ۲۰۰۹ هلند و دندانهایمان درد می کند سرمان باد می کند و آسمان تیره تر می شود به چیزهای خوبی که باید می بود کمتر فکر می کنیم به دریا فلسفه ماهی که قرار بود بهتر بگذرد به روزی که بدنیا آمدیم و هر سال که می گذرد فرصت نمی کنیم به خودمان بگوییم تولدم مبارک و شک می کنیم به باهم بودن تولد... و مبارک زندگی می شود دندان کرم خورده ای وسط دهانت که نه حوصله کشیدنش را داری و نه توان تحملش را ۹شهریوری که گذشت تولدم بود و ۲۴شهریور تولد پسرم بود اکتبر ۲۰۰۹ هلند درها را میبندم درها را میبندم پردها را می کشم حالا من می مانم و تو تو با یک فرشته در قلبت یک دیو در سرت حرف می زنی حرف می زنی من تو را نمی فهمم تو مرا نمی فهمی قایم می شوم تنها می شوی تو بایک فرشته مقتول من با یک دیو قاتل حرف نمی زنی من تو را می فهمم تو مرا می فهمی چشمهایت را می بندم چشمهایم را می بندم سپتمبر ۲۰۰۹ هلند نجوای زن همسایه که از زندگی عبورمی کند صدای یک فیلسوف پیر تحت شرایطی ضربه دار تکرارتضادهای متافیزیکی تنشهای اخلاقی تووکانت تووبودریار تووستاره ای ثابت در آسمان ماتمام شب راه رفتیم تمام روزفکرکردیم بایدبه دیگران بگوییم این یک وجه مشترک است تکرارملودی پس از واقعه ای علاقه ای باوجود تعارض شدید شبیه من واسبی سرکش درتداوم شرایط دائمی باوجودتکراربی حرکت وجود تصویری ازظاهرمن ایستاده در برابرخودش در سرکشی های منطقی شاعری بانهلیستی بی ارتباط حقیقتی برای دندانهایم ودختری که زوزه میکشد شعاری برای حفظ این نقش من وپیرزنی درنزدیکیم درشبی که فقط راه رفتیم ایستادیم افغانستان را که هیچ مرزی پیدایم نمی کند که زندگی فراموش شده است در من و در زنانی مرده و بچه هایی که یتیم به دنیا می آیند گم شده ام بین مرزی از گلهای هلندی در خلوتی بزرگ دلتنگ بر بال کبوتری تا مرا تا دورترین نقطه دور ازمن بپروازد که محکومم به هزار آیه ننوشته قرآن و خوانده می شوم روی تمام سنگهای عالم که دووورم از خودم و از زن /بودن در خاکهای خون آلود افغانستان سقوط میکنم یتیم و مرده در مرزی سرد است و هیچ زمینی گرمم نمی کند گم شده ام وکسی راه رانشان نمی دهد و هیچ متنی مرا نمی فهمد که افغانستان در من درد می کند و گلهای هلندی بوی مرا نمی فهمند بین دستهایی که مرا به نامردی محکم گرفته اند و شعرهایم که طنابیست محکمتر دور گلویم تا سقوطم را آسانتر کند و پیغمبری که صندلی را از زیر پاهایم میکشد تا تعلق مرا به جهان به تو و به خودم کم کند و مرا برساند به تو به خودم وبه خواهران مدفون انجمنم و به خدای که مرا بین کروموزنهای پست پدرانم قرار داد/ معلق بین جهانی که مرز ندارد خدا ندارد پیغمبرندارد فحش میشوم به تو به خودم وبه جهانی با دستهای بسته مهاجر قاچاقیست که مرزها شبانه میگریزد به قاچاق بر پول می دهد گاهی از کوها پرت میشود و جنازه اش را رهگذری ترک پیدا میکند گاهی در آبهای مرزی غرق می شود و کوسه ها جشن میگیرند خرید وفروش میشود و کردها گوش وبینی بریده اش را برای خانواره اش کادو می فرستند پاسپوورت تقلبی میخرد موهایش را رنگ میکند سوار هواپیما میشود ابرها تعجب میکنند و خدای غرق شده در فنجای را مینوشد به کمپ میرود اثر انگشت میدهد مصاحبه میدهد و برای زندگی نداشته اش میجنگد مرددمیشود به قبولی اش به دیپورت شدن وبه نصفه تیغ ممنوعه ای که محکم دردست گرفته است و فکر می کند به مرز کشیده با تیغ بر مچ دستش دریاها خون میشود کلاغی شعرم را با انگشتهای نشانه دار به منقار میگیرد ودرخوابهای زنی که کشور ندارد و روسری اش را گم کرده است پرواز میکند خوابهای زنی که ازمصاحبه میترسد و از انگشتهای نشانه دارش زنی که متجاوزانه به دنیا می آید بدون پاسپورت بدون اذن پدر خداقاچاق بر بزرگیست وبعد سالها ما برای بهشت خودسوزی میکنیم حلق آویز میشویم مهاجرت میکنیم وبه بهشتی که لگدهای پدرانمان به ما داده است وارد میشویم بدون تذکره بدون پاسپورت بدون اذن پدر یتیم متولدمی شود و آرام در گوشه هر سرزمینی آرام مثل معنی اسمم آرام مثل خدایی که آرام در فنجان شعرم غرق می شود گریه می کند موهای خود را می کشد لباسهایش را پاره می کند خودش را به آتش می کشد آرام تا مرزبانان سرزمینی بیگانه بیدار نشوند شعرم باسری برهنه اگشتهای پر جوهر کفشهای عصبی اینترویو می دهد آرام گریه می کند ناخنهایش را می جود لبهایش را می خورد موهایش را می کشد از بوتیک کمپ لباس و فنجان دست دوم بر می دارد مسیحی می شود کفر میگوید و به خدای سرزمینی دور در فنجانی مسلمان میشود و یتیم در سرزمینش دفن می شود
| Design By : Night Skin |

